وقتی که رد می شوی از بستر خیابان های
شهر و چشمت به کوچه ای می خورد!
نامش را که می بینی تو را یاد چیزی می اندازد! به اکنون ات که می نگری تناقض و
تضاد عجیبی برایت آشکار می شود. کفه های ترازویت با هم برابری نمی کنند! گیج می
شوی! شک می کنی! به خودت. به آن اسم. به خیابان. به بودنت...
آهسته سرت را بر می گردانی و به آسفالت روی خیابان نگاه می کنی!
آهی از ته دلت ...
کلاهت را روی سرت درست می کنی ، دستت را در جیبت می گذاری و ...
... و تاریخ پنجاه سال قبل را برای خودت مرور می کنی!
[خیابان داریوش کبیر . رضائیه . عکس: امین هوشمند]


عنوان ِ مطلب "یک هیچ ِ بزرگ سنگینی می کند در دستانم !" به انتخاب دوست نازنینم ؛ گــــلاره
متبرک می شوم به نمی دانم نامش
که هر لحظه پیاده می آمد
کنار سایه ام ؛
روی جدول ، لـِی لـِی کنان.
خمیده بود و عطرش پخش می شد در همه خیابان های شهر برایم ؛
کنار تیر چراغ ؛
بالا آمده از نور زرد.
دستم نامه ای ،
که نمی دانم نامش حک شده بود
در پشت پردۀ متروک پاکت ؛
جوهر مشکی!
یادش را در جیبم نگه می داشتم
تا نمی دانم نامش هر لحظه کنارم بماند...
امروز که دستم را به جیب بردم
نیافتمش...
ته جیبم سوراخ بود
نمی دانم نامش را گم کرده ام...
بی فاصله ، بی اختیار ، بی هیچ ...
آخرین جمله اش را یادم آمد
زیر لب با صدای لزران
مُدام تکرار می کرد ؛
"عاشق راه رفتن روی جدول خیابان هستم!"
به نمی دانم نامش عادت کرده بودم.
به ...
نمی دانم !

به ف - ع
" ماه مهر و مدرسه که میرسد، خاطرات نسلهای مختلف بههم پیوند میخورد. «پریچهر»ی که مسعود فروتن در این خاطره توصیف کرده، شبیه خیلی از دختران سالهای دور است. نگاهِ حسرتبار و غمی هم که در این خاطره است شبیه همه خاطراتی است که یکی از آنها را از زبان زنی در فامیل شنیدهایم. این روایتی است که خیلی از یادها را زنده میکند. "
مسعود فروتن ؛
پریچهر هیچوقت اول مهر را دوست نداشت. یعنی دوست داشت ولی دوست داشت که دوست نداشته باشد. اول مهرها، همیشه به شکل بیمارگونهای آزردهخاطر بود، دلتنگ بود و حسرت میخورد.
وقتی پریچهر شاگرد کلاس چهارمِ مدرسة شاهدختِ
آمل بود، به خاطر شاگرد اول شدن در سالهای گذشته اسم او را در سالنامه اداره
فرهنگ آمل چاپ کرده بودند. پدر میخواست عکس او را در مجله هم چاپ کنند که
مادربزرگ مخالفت کرد. دلیلش هم این بود: «بچة خوب بودن وظیفهس دیگه، پز دادن
نداره که.»
همان سال، پدر از کارمندی در اداره
ثبت احوال آمل به ریاست همان اداره ارتقا پیدا کرد اما در شهرستان دماوند. شوق
ریاست آنچنان ذهنش را پُر کرده بود که فکر هیچ چیز دیگر را نکرد و راهی شد.
مادر صبر کرد تا امتحان پریچهر تمام شود. بعد مایحتاج زندگی و فرش و رختخواب و لباس را سوار کامیونی کردند و با کولهباری از تنهایی وارد روستای دماوند شدند. دماوند در واقع روستایی بزرگ بود که به آن شهرستان میگفتند.
دخترک همان روز اول دلتنگ کوچههای سنگفرش آمل شد و دلتنگ دخترهای هممحله و هممدرسه. ایران، اقدس، عصمت، افسانه و... . آنها هرگز به ذهنشان نمیآمد که پریچهر کجاست و چقدر دلتنگ آنهاست.
پریچهر از خاطراتش دل کَند ولی دلش با
دخترهای مدرسه کوچکِ دماوند و زمین خاکی صاف نشد. فکر کرد فقط درس بخواند؛ برای
نجات از این منطقه فقط باید سواد داشت. چه غم اگر دوست و فامیل ندارد.
چه غصه اگر خیابانهایش خاکی است و سنگفرش ندارد. چه باک اگر دختران شهر او را نمیپذیرند چون قیافهاش با بقیه فرق میکند و خلق و خوی بزرگتر از سنش دارد.
کارنامه پایان دوره دبستان را با گلایه به خانه آورد. دخترِ مدیر مدرسه را که با او همکلاس بود، شاگرد اول معرفی کرده بودند و او نفر دوم بود. پدر مجبور شد از اداره فرهنگ، بررسیِ ورقههای امتحانی این دو نفر را بخواهد.
ماجرا به نفع پریچهر تمام شد و پدر که برای اولین بار در عمرش خارج از محدودة فعالیت خود زحمتی کشیده بود، با تحکم اعلام کرد این بار آخر است که از این کارها انجام میدهد. ولی پریچهر خواسته دیگری هم داشت.
او میخواست باز هم به مدرسه برود. باز هم درس بخواند و در آن شهر کوچک امکانش نبود. پدر خانهای داشت در آمل، به ارث از پدرش مانده که اجاره داده بود. بهخاطر اصرار پریچهر، مادر از پدر قول گرفت که پاییز، او و مادربزرگ را به آمل بفرستد تا پریچهر درسش را ادامه دهد و با پول اجارهخانه با مادربزرگ روزگار بگذرانند. قولی که هرگز عملی نشد.
ادامه این متن در همشهری داستان شماره 6 (مهرماه 90) منتشر شده است.
همشهری داستان/شماره 6 – مهر ماه 90/ مسعود فروتن
پائیز
سلام می کند.
صدایش را کنج اتاق
قایم کرده بودم
زیر فرش ؛
پارسال.
باور نمی کنم
یکسال گذشت به این زودی.
همانطور نارنجی و صاف بود.
دستم که گرفتم
خش خش کرد –
ریخت.
جنون صدایش را
انگار قلبم بود –
یادم آمد که باید قلم را بردارم.
همین را نوشتم.
پائیز سلام...

فصل ما هم شروع شد.
درود بر پائیز ِ خزان.
عاشق لبخندی هستم
که نه از برای دوست داشتن
که برای تو را داشتن
به من هدیه کنی !
می دانم...
لبانت را گم کرده ام...

تمام سال من بی تو
پر از سوز زمستونه
صدای خنده رو هیچکس
نمیشنوه از این خونه
تو رفتی و نگاه من
یه دریا درد و غم داره
یکی انگار توی سینم
گل یأس داره می کاره
بی تو قلب جهنم هم
مثل خونه واسم سرده
با اون حالی که تو رفتی
محاله بازی برگرده
دارم یخ می زنم بی تو
تا فرصت هست آخه برگرد
تو این سرمای تنهایی
نمیشه حفظ ظاهر کرد
جای خالیه تو داره
همه دنیامو می گیره
بی تو آسونترین کارا
واسم سخت و نفس گیره
بی تو هم صحبت شب هام
همین چهار دونه دیواره
بی تو این سقف هم سقف نیست
ازش دلتنگی می باره
[محسن شیرالی]
آهنگ جدید سیاوش قمیشی... بی نظیـــــــــــــــــره...

دوستان گلم امسال یکی از بهترین جشن های تولدم بود
همراه با شما...
احساس می کردم تنهام... کسی به یادم نیست.
اشتباه میکردم...
8030 روز از زندگی.م گذشت... زنده بودن خیلی زیباست...
تک تکتون رو دوست دارم...
کیهان ، فردین ، ساناز ، مسعود ، دانیال ، نوید ، احسان ، کوروش ، فرناز ، توحید ،
سمیرا ، رضا ، نادیا ، علی ، نادیا ، اورمان ، حمیدرضا ، گلچین ، پیمان ، مهسا ،
رضا ، پریسا ، محمدرضا ، فرزاد ، حسن ، رضا ، رویین ، سینا ، تاتیناز ، مسعود ،
نازیلا ، علی ، میلاد ، شبنم ، مرجان ، رضا ، افسون ، آیدین ، سینا ، رضا ، ندا ،
ارژنگ ، سمیرا ، بهزاد ، کیانوش ، امید و دیاآکو...
و یک تشکر واقعا ویژه از دو استاد گرانقدر و دو دوست خوب ؛ استاد علی پرکار عزیز و
استاد نازنین ، سرکار خانم سارا نجفی که با تبریک.شون من رو دو چندان خوشحال
کردن...
عاشقتــــــــــــــــــــــــــــــونم...
بی نظیریــــــــــــــــــــــــــن همتــــــــــون...
دوستـــــــــــــ(I LOVE YOU)ـــــــــــــون دارم…
خوشحالم که یه جای هر چند کوچیک تو قلبتون دارم....
خیلی خوشحالم...
از این به بعد در اتمام نوشته هایم ،
به جای ؛
[امین هوشمند]
قرار خواهم داد ؛

تمام.

تایپوگرافی | با تشـــکر فراوان از محمد سعید میری عزیز... دوست خیلی خوب من!
گردی هنر
مشت می کوبد بر دیوار نازک اتاق
دیوار ، گرد افتاده رویش
می کنم گرد هنر را
می پیچم دور دستم
گردی بزرگ روی دستم قرمز افتاده
گردی –
گرد می کنم دستم را دوباره باز هم
گلویم را گردی ِ بغض گرفته
دستم گرد شده
شده –
شد –
خورد –
شکست –
خرد شد –
باز گرد شد –
برگشت –
به سرم خورد –
خورد –
خورده شد –
باز گرد شد –
باز شد –
شد –
و مشتم به دیوار گرد شد.
مشتم خورد شد...
تک تک انگشتانم.
[امین هوشمند]

نشریه الکترونیکی صبح امید | شماره سوم - مــــــرداد 90
.:: دانلــــــــــــود مجلـــــــــــه ::.
جوان امروز ما ، وقتی شغلی ندارد تا امرار معاش کند ، وقتی محدودیت های روا و ناروا ، عرصه را بر او تنگ می کنند ، وقتی اماکن تفریحی مانند ورزشگاه ها ، کلوپ های بازی ، استخرها ، سینماها و تئاترها ، کنسرت ها ، انجمن های جوانان و ... یا وجود نداشته باشند ، یا محدود باشند و یا گران و تکراری ، چه کند؟

بی اعتمادم کن به همه ی دنیا اینکه با
من باش
کنار من تنها، کنار من تنها، کنار من تنها
از اولین جملت، فهمیده بودم زود
عشق های قبل از تو سوء تفاهم بود
اونقدر می خوامت همه باهات بد شن
با حسرت هر روز از کنار ما رد شن
حالم عوض میشه، حرف تو که باشه
اسم تو بارونه، عطر تو همراشه
اون گوشه از قلبم، که مال هیچکس نیست
کی با تو آروم شد، اصلا مشخص نیست
دوزخ ، برزخ و بهشت...
بودن در ابن سه چیز آزارم می دهد...
نباید این سه چیز را تجربه کنم.
هر کدام تلخی خود را به کامم می رسانند...
متنفرم از اینها...
[امین هوشمند]
میبینیـــــــــــــــن!!!
یعنی چی آخــــــــه! این فیس بوک کلا من و از زندگی گذاشته! نه میزاره به درسام برسم! نه میزاره به وبلاگم برسم! نه میزاره به شعر و داستانام برسم!
یعنــــــی چـــی آخـــه!
مملکته داریم! ![]()
و تو دیدی که آن شبح تاریک ، من نبودم ...
خیالواره هایت را در بند کردم
و حقیقت فریاد زد :
ای تو ...
به کدامین حجره خزیدی ،
که توان خواستنت در من مــُــرد !
به کدامین شاخه از دام بر جستی
که باد هم گــُـم کرد عطـــر آشنایی ات را !
در گسترهء زمان ، باشیم و بودیم و هستیم و
خواهیم مــُــرد !
من نیـــز.
در افق ، صدایی پر هوس
نجوای ِ شدن را بر بانگ آزادی
ناقوس می زند.
چرا اکنــــون !
زنجیر را در بند ِ گــرهء خویش ، آزاد قفل می زنم.
فــــرار آزادی –
پاداش زنگ زدن زنجیـــر بود ،
نه استقــــامت گره !
می گشایم طرح به فلات افکندن تنهایی را.
انگاره ام ساده بود.
رویای بیمارم
اندیشه پوچم
حقیقت نابی که فسیل وار
راهی سخت را برایم اثبــــات می کنند.
راهی که انتهایش
بودن در بی اعتمادی ست.
نفس کشیدن سخت است ...
[امین هوشمند]
پنجره باز بود
دو فنجان قهوه روی میز.
کم بود. نور شمع بود.
آخرین شام که با هم بودیم.
شب دلهره داشت.
چشمانم به ته سیگار روی میز.
تو می خندیدی و حواست نبود.
به سیگار دستت حسادت کردم.
چه جذابی.
چه بی منطق به چشمانت عادت کردم.
دوست داشتن را یاد می گیرم.
می روم تا با نبودم عاشق بودن را یاد بگیرم؛
آخرین جمله ای که گفتی.
شمع روشن قرمز دستت بود...
... و این کابوس هر شب برایم تکرار می شود ،
سر میز شام...
[امین هوشمند]
امروز بالاخره بعد از چند روز که تصمیم داشتم به جلسات انجمن شعر و ادب مجتمع فرهنگی اداره ارشاد اسلامی شهرمون برم ، به نیتم جامه عمل پوشوندم و پای در کفشی گذاشتم که بوی نوی آن لذت بخش بود برایم!
جلسه اول – ساعت 16:46 – 90/02/05
لحظه ای که از پله های طاقت فرسای مجتمع بالا می رفتم و بدنبال آقای دومان ملکی میگشتم یک حس کوچکی قلقلکم میداد و استرس حضور در یک محفل جدید بیتابم میکرد! بعد از طی کردن نزدیک 50 تا 60 پله 20 سانتی متری اتاق جلسه را پیدا کردم. برای اولین بار دومان را دیدم! یک سیگار به لب داشت. به طرفش رفتم؛ با دیدن من سیگار را لای انگشتان دوم و سوم دست چپش گرفت! پرسیدم دنبال آقای ملکی میگردم؟
تشریفات طی شد.
دو تن از دوستان تازه رسیده از راه در اتاق بودند! اسم ها دقیقا یادم نیست! از دختران در انتظار شعر! یکی با شالی قرمز که می توان از انتخاب رنگش پی به درون آشفته ای برد که شاید در حسرت برزخی با تعبیر باشد. چهره ای مصمم و غروری دخترانه!
یکی دیگر شالی روشن بر سر داشت و جدی تر ز آن یکی! چشمانی روشن که گواهی بر تابیدن اشعار بر آینه وجود بود شاید!
گرم گرفتن من با دومان زیاد طول نکشید. انگار همه عمرم منتظر دیدار با همچین انسانی بودم! از جنس خودم. دوست دارم همیشه از نیمرخ نگاهش کنم! مرا یاد محسن نامجو می اندازد! یعنی بیش از حد! عینکش را دوست دارم. مو هایش را!
گذشت. بچه ها یکی یکی آمدند و جلسه شکلی به خود گرفت. انصافا جلسه خوبی شد!
شرح جلسه در این مقال نمیگنجد!!! اصلا اصرار نکنید...
در آخر حیفم می آمد که بروم و یک هفته دیگر صبر کنم تا جلسه دیگری باشد و شاید ما ... باشیم.
صدای کوبیدن چکمه
بر صنوبرهای تازه روئیده در خاک
لــه می کنند با غرورشان.
سرو ها توان ایستادگی گم کرده اند
از روی تپه ، داس ها آویزان اند.
درو کردن ماه ،
هنر را!
خدا همین الان در جیبم است.
قبل از درو ، در کاغذ شیزوفرنی پیچیدم.
کم شد.
گم شد.
یکی آتش کردم.
نیکوتین.
سرطان.
سکته.
مـرگ.
مــرد.
خدا!
[امین هوشمند]
و صدایی بشنوم که با من می گوید ؛
این "لحظه" مرا چه هدیه خواهد داد!
نیاموخته ام گوش فرا دادن به صدایی را
که با من در سخن است
و بی وقفه می پرسد ؛
من بدین "لحظه" چه هدیه خواهم داد ...
[احمد شاملو]

نشریه الکترونیکی صبح امید | شماره دوم - فروردین 90
ویـــــــــژه نامه نــــــــوروز
.:: دانلــــــــــــود مجلـــــــــــه ::.
شما به بزرگی خودتون ببخشید دیگه! من یک هفته ای بود پیش خودم میگفتم ها قراره یک چیزی رو تبریک بگم ، ولی خوب یادم نمیومد چی!!! آی دل غافل! می بینی!!!!!
سال نو همتون مبارک عزیزان... :)
دیالوگ ۱ -
پدر : هر کسی میتونه موفق باشه ، اگه تو قلبش خدا رو داشته باشه!
جک : فکر نمی کنم خدا به من علاقه ای داشته باشه!
دیالوگ ۲ -
پدر : صبح زود بیدار شدی.
جک : به کمی هوای تازه نیاز داشتم...
پدر : داشتم دعا می خوندم. برای آرامش اینجا میام. برای دوستان گناهکارم دعا می خوندم.
جک : همه آدمها گناهکارند...